داداشی می یای بازی کنیم،بعد ازاینکه بازیمون تموم شد گفت:
تو بهترین داداش دنیایی.وقتی که بزرگتر شدم رفتم دانشگاه
چشمام همش اونو میدید،میخواستم از ته قلبم بگم
عاشقشم،دوسش دارم،اما اون میگفت تو بهترین داداش دنیایی
وقتی ازدواج کرد به یقین رسیدم که حسی به من نداره
خودم ساقدوشش بدوم،بازم گفت تو بهترین داداش دنیایی
بعد چند وقت بر اثر حادثه مرد،من زیر تابوتشو گرفته بودم
مطمئن بودم اگه میتونست حرف بزنه میگفت:
تو بهترین داداش دنیایی،چند وقت بعد وقتی دفتر خاطراتشو خوندم
دیدم نوشته عاشقت بودم،دوست داشتم ولی میترسیدم بگم
واسه همین میگفتم:تو بهترین داداش دنیایی

نمی بخشمت...به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی..
به خاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی
نمی بخشمت...به خاطراحساسی که برایم پر پر کردی...
به خاطر نمکی که بر زخمم گذاردی
و نمی بخشمت...به خاطر عشقی که بر قلبم حک کردی
به انتظار آمدنت درمانده ترینم
به خود میگویم:گر بودی اینجا چه میکردم؟
چگونه در آغوش میگرفتمت
با کدام کلام میگفتم:با من بمان
در رویایم میبینم
تو را در حالی که دست در دستم داری
و سر بر شانه ام،موهای افشانت را میبویم
و چه آشناست این نفس، بوی خوش زندگانی
به کالبد خسته ام می وزد،مانند آبی بر کویر
بر جان تشنه ام می بارد،و میگویمت دوباره :
شب را با من بمان،بیا دست در دست یکدیگر
تا صبح بخوابیم
با هم روحی واحد در دو جسم،در درازی شب
برایت از تنهاییم می گویم
و شانه هایت رو با اشک هایم می شویم
تا بدانی بی تو چه هستم و چگونه میگذرانم
چشمهایم را میبندم و تو را میبویم
و این است لحظه ناب دوست داشتن
روزي دگر ز راه ميرسد خلوت شب با هم بودن
را دوباره ازم ميگيرند
ميروي ...بگذار باور كنم كه بودي،
بگذار باور كنم كه برميگردي
بگذار با رويايت خوش باشم،بگذار با آن نفس بكشم
بازهم در انتظار شبي دگر،خواهم ماند،خواهي آمد..
اميدم را نااميد مكن،پس بگذار ببويمت و مستي گيرم
تا شبي دگركه باز آيي،بيا كه خسته ترينم
بيا كه تنهاترينم ...بیا![]()
![]()
