اکنون تو نیستی،شاعرم اما هیچ ندارم حتی شعر هایم به نام توست...
هر شب دستانم را به سوی آسمان بلند میکنم و آروزی تو را از خدای خویش میکنم
هر شب با دیدن عکس تو به خواب می روم، عکسی که تا صبح د رآغوشم است
عکسی که خیس خیس است و خیسی آن به خاطر اشکهایم است!
در این سرزمینی که هر کس یاری دارد و هر کس یاوری،
من در گوشه ای نشسته ام و سر بر پاهای خودم گذاشته ام
رفتی اما خیلی زود رفتی،بدون خدا حافظی
می دانستم می روی اما نه به این زودی!
با رفتنت همه چیز سوخت...خاطره،محبت،عشق،دیگر امیدی به زندگی نیست.
من هم در همین شهر غریب و نا آشنا و بی محبت خواهم ماند.
و دیگر قلب من به غصه و درد عادت خواهد کرد.

آری من همان عاشقم،یک عاشق دل سوخته،یک عاشق تنها...
یک کلام عاشقم ولی یک عمر اسیر
اسیری در یک قلب سرخ
کاش تقدس عشق را در نگاه بی ریایم میخواندی
وکاش سرود عشق را از لبهای بی صدایم می شنیدی.
کاش حسرت زندگی را از قلبم می ربودی
کاش می دیدی که وقتی نگاهت می کنم، سر به زیر می افکنم تا...
تا عشق را در چشمانم نیابی.
نمیدان چه حسی در وجودت به من داری...!
ولی خوب میدانم که هستی ام در پس نگاه توست.
لحظه ای به من نگاه کن...

تو چشم من نگاه نکن دوباره گریت میگیره
ساده بگم که عشق من باید تو قلبت بمیره
فاصله بین من و تو از اینجا تا آسموناست
خیلی عزیزی واسه من،اما زمونه بی وفاست
برای این دربه دری تو بهترین گواهمی
دروغ نگو که می دونم تویی که چشم براهمی
قسم نخور که روزگار به کام ما دو تا نبود
به هر کی که عاشقه بگو غم که یکی دو تانبود
بگو که تا وقتی که زنده ام نگاه تو سهم منه
هر جای دنیا که باشی دلم برات پر می زنه

کاش در اوج نيازی که الان به من داری می تونستم غمخوار تو باشم .
ای تنها هم آغوش من !
بيا که احساسم را برايت دست نخورده نگاه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام !
بيا که می خواهم وقتی دستانت را به روی قلبم می گذاری ٬از فرط لذت قطره های اشک بر گونه ات
بدرخشد . می خواهم با اشکهايت بر تمام احساسم بوسه زنی ... !
می خواهم اشکهايت تمام احساسم را خيس کند .
بيا که سالهاست سر به ديوار نهاده ام . بيا ای تنها هم آغوش من ............. بيا !!

نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار
که بعد از روزهای تلخ و شیرین
زمان مردنم آیا
درآغوش تو جانم را خدا گیرد
و یا این ارزو در نطفه میمیرد ...![]()

غصه نخور تا وقتی که،خدا رو داری اون بالا
زخم زبون و تعنه ها،بازیه روزگار ماست
کنایه های پشت هم،همش از رو حسادتاست
از رو لب بسته خود،قفل سکوت و وا بکن
هم نفس ثانیه ها،اسمشو هی صدا بکن
نشین یه گوشه تنهایی،گریه نکن به هر دلیل
اون که گرفت،خندهاتو،زودي ميشه خارو زليل

كي گفته بود كه تنهام وقتي تو رو ندارم
بازم ميگم بدوني ، منم خدايي دارم
و کوه غروربغض گلويم را سنگیين تر نموده است.
باز دلم بي تاب شده است،برای کنجی و خلوتی تادوباره
عقده های دلم را برايت بگشایم و حرفهايی را که
ته دلم انبار شده است را برايت بگویم...
وحالا که تنهای تنها دست به سوی تو دراز کرده ام
و خالصانه التماس میکنم تو کمکم کن...و به فريادم رس...![]()
خدایا جهنم فرداست،پس چرا امروز می سوزم؟
باز کن آغوش خود ای هم نفس
بی نیازم کن دگر از همه کس
تا بگویم راز عشق در گوش تو
حل شوم در گرمیه آغوش تو
در حریم بستر سوزان تن
می تپد چون قلب تو بر قلب من
می شکافد پوست من از شور عشق
می تراود در نگاهم نور عشق
می فشارد قلب من را اسم تو
جسم من جاری شده در جسم تو
كلبه ي عاشقيمونو براي تو ساخته بودم
چه روزایی به یاد تو زندگیمو باخته بودم
هر چي ساختم عاشقانه،هر چي گفتم من ترانه
بي صدا برات مي خوندم، بازم عاشقت مي موندم
دل سپردم من به عشقت، نمی خواستم که بدونی
ترسیدم یه وقت عزیزم، منو ناخونده بخوونی
عاشق یه عشق پنهون، شب و روزا مو شمردم
هميشه تو خوابو رويا، واسه خاطرت مي مردم
عشق پاك بچگي رو پيش تو من جا گذاشتم
خیلی سخته که بدونی رو دلت من پا نذاشتم
حالا تنها و غریبم ، زخمی بیم و امیدم
زخمی یه عشق پاکم اما از تو بي نصيبم
شدم اون کبوتری که دیگه بال و پر نداشتم
حسرت یه عشق پاک و بد جوری به دل گذاشتم
داداشي ميخوام بگم كه تا ابد عاشقت هستم
منو با ديگري ديدي ولي من دل به تو بستم

ببين غرور ما رو چه دور از هم نشونده
تو اين سكوت يه دنيا حرف نگفته مونده