به زیر باران می روم وفریاد میزنم،تا صدای فریادم با فریاد آسمان یکی شود
به زیر باران می روم تا ناله های دلم با ناله های باد یکی شود
و کسی شاهد شکستن روح خسته ام نباشد.
به زیر باران می روم وتکیه به همان درخت بید مجنون کنار جاده که یادگاری هایمان
را روی آن می نوشتیم به انتظارت خواهد ماند
تا به زیر هر یک از قد مهایت گل سرخی بگذارم
می دانم خواهی آمد و دستان سردم را در دستان گرمت خواهی گرفت
تا با هم به سرزمین آرزوها برویم.

دلم برای کسی تنگ است
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه دلی برای شنيدن نجواهای شبانه من داشت و لحنی آرام برای نوازش موهايم ؛
كسی كه خالی وجودم را از خود پر می كرد و پری دلم را با وجود خود خالي؛
دلم برای کسی تنگ است
كسی كه اشكهايم بر روی دستانش ميريخت و او آب آرامش را بر روی گيسوانم ؛
كسی كه با او در جمع تنها بودم و در تنهائيمان دنيائی را مالك بوديم؛
كسی كه دوستش دارم
تا ابــــــــد ؛
تا خود خداونــــد!

می دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش
می دونم واست سواله واسه تو گریه ی دردم
می گذری از منو میری اما باز من بر می گردم
می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
پیش همه ی بدی هات چه جوری بازم صبورم
می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم
می گذری از منو میری باز سراغتو می گیرم
به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه،سهم من اشک که بریزم
تو رو محض لحظه هامون،نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که می دیدم
داری آب میشی می میری اینو از همه شنیدم
دارم از دوریت می میرم،تا کنار من نسوزی
از دلم نمی ری عمرا،نفسامی که هنوزی
تو رو محض لحظه هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
تو که تنها نمی مونی منه تنها رو دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن
دست تو اول عشقه،بسپرش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار،واسه چشمات گریه می کرد

به کدامین سو، به کدام جهت باید بروم؟که اضطراب و نگرانی تو رو احساس نکنم
تا دمی بیاسایم وفارغ از دنیا به تو بیاندیشم
به کدامین راه باید بروم
که در انتهای آن دستهای تو وآغوش تو جایگاه جاودانگی باشد
به کدامین مسیر باید بروم که تو را در خود احساس کنم
تو را از کسی می خواهم که تو را به وجود آورده
تو را از کسی میخواهم که از اعماق دلم با خبر است
آری فقط تو را می خواهم و در مقابل خواسته ام
کاری جز بالا آوردن دست هایم به سمت او
و تضرع و التماس از من بر نمی آید


شنیدم که میشه در موردت نوشت و صحبت کرد اما چه کنم که نه قلم و دستم توان نوشتن داره. هر موقع خواستم ازت بنویسم، دفترمو باز کردم و قلم رو گرفتم اما بعد از گذشت چند ساعت تنها چیزی که روی کاغذ بود یه " به نام خدا" و چند تا خط درهم و برهم بوده.بارها برات گفتم که درسته من بدم ولی مگه آدم بدا دل ندارن؟
بارها برات این شعر رو خوندم:
مگه آدم بدا عاشق نمی شن
به وا... دل کمه دنیارو می دن
یکی نیست بگه که با خوبا رفت و آمد داری، باهاشون صحبت می کنی آخه مگه ماها دل نداریم مگه دلمون برات تنگ نمی شه؟
مگه قرار نبود مشکل گشای من باشی، خب حل کن دیگه:
مشکل من خود منم
منم که با من دشمنم
آره اینا درد دلای من بود. دیدی که نمی تونم ازت بنویسم. باور کن خیلی سخته.
