تبليغاتX
کبوتر شکسته بال
حال کبوتر رو نپرس بدجوری بالش خونیه



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 11:6 توسط ..:: آرش ::..

بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.

باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم

 تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم

و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را به دستان گرم تومیرساند آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.

در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده...

و چه زیباست رویای با توبودن

رویای با تو بودن


سلام دوستان عزیز،بعد از یه تاخیر طولانی بازم اومدم.

این مطلب رو یه جایی خوندم خیلی خوشم گفتم واسه شما هم بنویسم.

در پایان ازتون می خوام نظرتون رو راجب این مطلب بنویسد. با تشکر از شما

خداوند...

دو روز مانده به پایان جهان،تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز،تنها دو روز خط نخورده باقی بود.پریشان شد

 و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و رنجید اعتراض کرد،خدا سکوت کرد. به پروپای فرشتگان و انسان پیچید.خدا سکوت کرد

کفر گفت و سجاده دور انداخت،خدا سکوت کرد.لحظه ای دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد،

آنگاه خدا سکوتش را شکست و گفت:اما یک روز دیگر هم رفت،تمام روز را به فریاد و اعتراض

از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقی است،

بیا و لااقل یک روز را زندگی کن.

لابه لای هق هقش گفت:اما خدایا با یک روز؟با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،گویی که هزار سال زیسته است

و آنکه امروزش را درنمی یابد،هزار سال هم به کارش نمی آید.

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که گویی در دستانش می درخشید.

ایستاد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم،نگه داشتن نگه داشتن این یک روز

چه فایده ای دارد؟بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد

زندگی را به سرو رویش پاشید،زندگی را نوشید،زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید

می تواند تا ته دنیا را بدود،می تواند بال بزند می تواند...

او در آن یک روز،آسمان خراشی بنا نکرد،زندگی را مالک نشد،مقامی را به دست نیاورد

اما،در همان یک روز،روی چمن خوابید،کفش دوزکی را تماشا کرد،سرش را بالا کرد و

ابرها را دید و به آنها که او را نمی شناختند سلام کرد و برای آنها که او را دوست نداشتند

از ته دل دعا کرد.او در همان یک روز آشتی کرد و خندید،سبک شد

و لذت برد،سرشار شد و بخشید و عاشق شد،عبور کرد و تمام شد...

او در همان یک روز زندگی کرد

اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند،

امروز او در گذشت،کسی که هزاران سال زیسته بود...




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 11:58 توسط ..:: آرش ::..